دختری که فکر می کرد خیلی چاق است!

فرزانه دختر جوان خانواده است که با پدر و مادرش زندگی می کند. سابقۀ پرهیز غذاییِ او به شانزده سالگی یعنی به زمان بروز برخی تَنِش ها در روابط خانوادگی و قطع ارتباطات عاطفیِ او باز می گردد. در این زمان به مرور فرزانه اشتغال ذهنی زیادی نسبت به ظاهر و وزن خود پیدا کرد.

او پرهیز غذایی را با حذف کیک و شیرینی آغاز کرده و به تدریج به نان و برنج تَعمیم داد. پدر و مادر خیلی سعی می کردند فرزانه را به غذا خوردن تشویق کنند ولی او کارِ خودش را می کرد. با گذشت بیش از یک سال و نیم می توانستیم بگوییم که او دیگر گیاه خوار شده و از هر نوع نوشیدنی غیر از آب پرهیز می کند.

او وقت زیادی را صرف پیاده روی روزانه کرده و کمتر درس می خواند. هر روز رفتار فرزانه برای خانواده مَرموز تر می شد. او دوست نداشت کسی از وزن او اطّلاع داشته باشد و حتّی وزن خود را از مادرش نیز مخفی می کرد. اگرچه مادر چندین بار سعی کرد با او صحبت کند ولی او خیلی زود عصبی و پرخاشگر می شود. مادر سعی کرد فرزانه را راضی کند به سبب قطع عادت ماهیانه در ماه های اخیر به نزد پزشک بیاید.

زمان گذشته است و این روزها فرزانه سخت درگیر امتحانات مدرسه است ولی بی حالی و ضعف مانع از تمرکز او بر درس می شود. او به والدینش اطمینان می دهد که همه چیز دُرست است و فقط دوست دارد تنها باشد و زندگی خودش را بکند. اگر دربارۀ وزن از او سؤال کنید به صراحت می گوید که خیلی چاق است و باید به مقدار بیشتری وزن خود را کم کند. این در حالی است که او طی شش ماه اخیر یازده (11) کیلوگرم وزن کم کرده است.

دیروز فرزانه به ناگهان از احساس ضعف زیاد از حال رفت. پدر و مادر، به سرعت او را به بیمارستان رساندند. پزشک او را معاینه کرد. پوست او سرد بود و نبض او آهسته می زد. فشار خون او پایین آمده بود. لاغریِ مفرط در او جَلب توجّه می کرد. پزشک اصرار داشت که او را بستری کند ولی فرزانه قبول نمی کرد. او حتّی از پزشک درخواست کرد در این باره به پدر و مادرش سخنی نگوید.